" شعری که زنده گی ست"
موضوع شعر شاعر پیشین
از زنده گی نبود.
در آسمان خشک و خیالش،
او
جز با شراب و یار نمی کرد گفتگو.
او درخیال بود شب و روز
دردام گیس مضحک معشوقه پای بند،
حال آنکه دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه درزمین خدا نعره می زدند!
*
موضوع شعر شاعر
چون غیر ازین نبود
تاثیر شعر اونیز
چیزی جز این نبود:
آن را به جای مته نمی شد به کار زد؛
در راه های رزم
با دستکار شعر
هر دیو صخره را
از پیش راه خلق
نمی شد کنارزد.
یعنی اثر نداشت
وجودش
فرقی نداشت بو و نبودش
آن را به جای دار نمی شد به کار برد.
حال آنکه من
به شخصه
زمانی
همراه شعرخویش
همدوشِ شن چویِ کره ئی جنگ کرده ام
یک بارهم " حمیدی شاعر" را
درچند سال پیش
بردار شعر خویشتن
آونگ کرده ام....
*
موضوع شعر
امروز
موضوع دیگریست...
امروز
شعر
حربه خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه ئی ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبلِ گلخانه فلان.
بیگانه نیست
شاعرِ امروز
اگر شعر زندگی ست،
با درد های مشترک خلق:
اوبا لبان مردم
لبخند می زند،
درد و امید مردم را
با استخوان خویش
پیوند می زند
امروز
شاعر
باید لباس خوب بپوشد
کفشِ تمیزِ واکس زده به پا کند،
آن گاه در شلوغ ترین نقطه شهر
موضوع و وزن و قافیه اش را، یکی یکی
با دقتی که خاصِ اوست،
از بین عابرانِ خیابان جدا کند:
«-هم راه من بیایید؛ هم شهری عزیز!
دنبال تان سه روزِ تمام است
در به در
همه جا را سر کشیده ام!»
«دنبال من؟
عجیب است!
آقا، مرا شما
لابد به جای یک کسِ دیگر گرفته اید.»
«-نه جان ام، این محال است:
من وزنِ شعرِ تازه خود را
از دور می شناسم»
«-گفتی چه؟
وزنِ شعر؟»
«-تامل بکن رفیق...
وزن لغات و قافیه را
همیشه من
در کوچه جسته ام.
آحاد شعر من، همه افرادِ مردم اند،
از «زنده گی»[که بیشتر مضمون قطعه است]
تا «لفظ» و «وزن» و «قافیه شعر»، جمله را
من در میانِ مردم می جویم...
این طریق
بهتر به شعر، زنده گی و روح می دهد...»
*
اکنون
هنگامِ آن رسیده که عابر را
شاعر کند مُجاب
با منطقی که خاصه ی شعر است
تا با رضا و رعبت گردن نهد به کار،
ورنه، تمامِ زحمتِ او، می رود ز دست...
*
خُب
حالا که وزن یهفته آمد
هنگامِ جُست و جوی لغات است:
هر لغت
چندان که بر می آیدش از نام
دوشیزه یی ست شوخ و دل آرام...
باید برای وزن که جُسته ست
شاعر لغاتِ در خورِ آن جُست و جو کند.
این کار، مشکل است و تحمل سوز
لیکن
گریز
نیست:
آقای وزن و خانمِ ایشان لغت، اگر
هم رنگ و هم تراز نباشند، لاجرم
محصول زنده گانی شان دل پذیر نیست.
مثل ِ من و زن ام:
من وزن بودم، او کلمات[آسه های وزن]
موضوع ِ شعر نیز
پیوند ِ جاودانه ی لب های مهر بود...
با آن که شادمانه د راین شعر می نشست
لبخند ِ کودکان ِ ما [این ضربه های شاد]
لیکن چه سود! چون کمات ِ سیاه و سرد
احساس ِ شوم ِ مرثیه واری به شعر داد:
هم وزن را شکست
هم ضربه های شاد را
هم شعر بی ثمر شد ومهمل
هم خسته کرد بی سببی اوستاد را!
باری سخن دراز شد
وین زخم ِ دردناک را
خونابه باز شد
*
الگوی شعر شاعر امروز
گفتیم:
زندگیست!
از روی زنده گی ست که شاعر
با آب ورنگ شعر
نقشی به روی نقشه دیگر
تصویر میکند:
او شعر می نویسد،
یعنی
او دست می نهد به جراحات شهر پیر
یعنی
او قصه می کند
به شب
از صبحِ دلپذیر
او شعر می نویسد،
یعنی
او دردهای شهر و دیارش را
فریاد می کند
یعنی
او با سرود خویش
روان خسته را
آباد می کند
او شعر می نویسد،
یعنی
او قلبهای سردو تهی مانده را
ز شوق
سرشار می کند
یعنی
او رو به صبحِ طالع، چشمانِ خفته را
بیدار می کند
او شعر می نویسد،
یعنی
او افتخار نامه انسان عصر را
تفسیر می کند.
یعنی
او فتح نامه های زمانش را
تقریر می کند
*
این بحث خشک معنی الفاظ خاص نیز
درکار شعر نیست.....
اگر شعر زنده گی ست،
ما درتک سیاه ترین آیه های آن
گرمای آفتابی عشق و امید را
احساس می کنیم:
کیوان
سرود زنده گی اش را
در خون سروده است
وارتان
غریو زندگی اش را
در قالب سکوت،
اما، اگرچه قافیه زندگی
درآن
چیزی به غیر ضربه کشدار مرگ نیست،
در هردو شعر
معنی هرمرگ
زندگی ست!

